دوبی ،همچنان عروس فریبنده خاورمیانه
برای خواندن خاطرات سفر به دبی بابایی اینجا را کلیک کنید ![]()
وقتی زندگی یه درخت پاییزی باشه ... هر روز زندگیت یه برگ خشکیده روی زمینه
برای خواندن خاطرات سفر به دبی بابایی اینجا را کلیک کنید ![]()
آره باز زد به سرم ... از خودم متنفرم فقط همین !

برونم کی خبر داد از درونم
که این خاموش و آن آتشفشان بود
نقابی داشتم بر چهره ارام
که در پشتش چه طوفانها نهان بود
حدود ده روز پیش از طریق یکی از مخفی گاه های !!! خونمون با یه خانواده ی خوشبخت پیشی ها آشنا شدیم
مامانی شون چهار تا فرشته
واسه من هدیه آورده بود !!!
ولی متاسفانه به خاطر خودخواهی های هم خونه ها اون کوچولوها با اینکه خیلی هم سردشون بود از خونه مون تبعید شدند تا بقیه روزهای زندگی شون رو تو خونه ی یه انسانی که لایقشون هست زندگی کنند .
نمی دونم چرا بعضی ها حتی با ۴ تا دونه پیشی هم مشکل دارند ؟! اسم خودشون رو گذاشتند آدم
اون وقت ....
به نظر من پیشی های من خیلی از همه اونهایی که خودشون رو آدم خطالب می کنند پاک ترند . اون پیشی ها پاک پاک بودند و بدون دروغ و ریا ٬ بدون خودخواهی و غرور ٬ بدون خود بزرگ بینی و خود پرستی ٬ بدون حسادت و بخیل ٬ بدون پول پرستی و قناعت !!! ( حالم از آدم هایی که دارند از گرسنگی می میرند ولی حتی حاضر نیستند یه کیک ۱۰۰ تومنی بخرند و بریزند تو شکمشون به هم می خوره ٬ حالم به هم می خوره وقتی که حتی به این کارشون افتخار می کنند و مغرورند که خیلی می فهمند و با غرور می گویند که من پولم را خرج ..... نمی کنم
خیلی برام جالبه که این افراد گمان می کنند خدای اقتصاد هستند و همیشه خواسته های قلبشان را رد می کنند تا به تعداد املاک و زمین ها و مغازه ها و آپرتمان هایشان بیافزایند
معتقد هستند که پول خرج کردن جایی صحیح است که برایت سودی داشته باشد !!! خریدن لباس های مورد علاقه ممنوع ! خریدن گوشی موبایل مورد علاقه ممنوع ! ( این ها به عنوان مثال آورده شدن نخندیداااا
)حتی خریدن کتاب و مجله و روزنامه ممنوع !! خریدن خیلی از وسایل دیگه برا این آدم ها ممنوعه ! که ذکر نمیکنم . وقتی هم که خرید می کنند اول قیمت می پرسند تا ببینند که می توند دوسش داشته باشند و بخرندش یا نه ! لباس هایی که تنشون می کنند
!!! دیگه نمی گم ... ولی وقتی اسم کار شون رو می گذارند قناعت و عدم چشم و هم چشمی و دوری از اسراف و هزار تا برچسب های مثلا مذهبیه دیگه می خوام دو دستی خفه شون کنم و زبونشون رو از حلقشون بکشم بیرون
خشن !!!!!! ![]()
اما همیشه خدا رو شکر می کنم که خدا هیچ وقت این آدم ها رو بدون اولاد نمی ذاره
و لذت می برم وقتی اولادشون بدون هیچ رو در وایستی بهشون میگه تو را فقط برای پولت می خواهم و بس !!!
و من مشتاق دیدار روزی هستم که این افراد سر بر بالین خاک خواهند گذاشت و اولادشان مسرور از رخت بر بستن پدر اندوخته هایش را یک شبه بر باد خواهند داد
... چه خوش روزی بود روز جدایی .... ) داخل پارانتز دراز شد
خلاصه منظورم اینکه انسان بودن در حیوانات نمود بیشتر دارد تادر اکثر ادمها .
از پیشی ها قبل از تبعید شدنشون عکس گرفتم . البته بس که وول می خوردند زیاد جالب نشده . ولی گذاشتموش تا ببینیدشون . ![]()
تو رو خدا نگید زشت اند . خوب تازه چشم هاشون رو وا کردند هنوز قیافشون کامل جا نیافتاده بود . ولی فکر کنم الان دیگه ماه شده باشند . قربون شون برم
. ولی حیف که دیگه پیش من نیستند
دلم براشون تنگ شده
ایشالا هر جا که هستند خوشبخت باشند
ایشالا دخترا شوهر خوب گیرشون بیاد پسر ها هم عروس خوشگل پیدا کنند
ایشالا مامانشون بره با یه گربه ی دیگه .... تا عروس ها و داماد هاشو اذیت نکنه
ایشالا عاقبت به خیر بشند
حالا عکس ها ولی باید برید ادامه مطلب یکی شو اینجا می ذارم . اونی رو که خیلی دوسش دارم

الهی قربون اون دست های کوچولوش برم من ![]()
![]()
![]()
![]()

کاشکی این ها هم واسه من بودند ![]()
![]()
![]()
بعد نوشت : اگه بدونید چقدر خندیدم
چون امروز سه شنبه یکی با سرچ کردن " asl plz چیست " وارد پست روزهای زندگی من در چت روم (1) شده بود
اون بنده خدا هم مثل من تازه کار بوده
امیدوار شدم که فقط من شاسگول نبودم ![]()

من در آیینه تو را می بینم ..... ![]()
روزهای دیوونه شدن من تموم شد . خیلی ممنونم از تمام دوستان و همدلی هاشون ![]()
دوستای عزیزم : سعید ::::: مجتبی :::::: سورنا ::::: حمید خان ::::: مصطفی شریفیان :::::: باران ::::: علی :::::: غزل :::::: داداشی :::::: زندگی :::::: م .م ::::::: سینا :::::: سمیه :::::: دخترک :::::: الیاس :::::: دیبا ::::: بابک ::::: میلاد و تمام کسانی که ما را در ساخت این مجموعه یاری کردند ![]()
البته قبل از همه ی این حرف ها دست باباییم رو می بوسم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بعد نوشت : وقتی می بینید نظر سنجی غیر فعاله یعنی برادر من نمی خوام نظرت رو بدونم . واسه چی همه تون می رید نظراتتون در مورد این پست رو رو پست قبلی می ذارید ؟؟؟
از همه چیز متنفر شدم . همه ی وجودم پر شده از احساس تنفر . از آدم های دور و برم متنفرم . از انسان نما ها متنفرم . از کسایی که به بازیت می گرنند متنفرم . متنفرم وقتی به شعورم توهین میشه . متنفرم وقتی بهم دروغ گفته می شه . ای کاش هیچ وقت متوجه دروغ هاشون نمی شدم . ای کاش اینقدر بی احتیاطانه و کودکانه بهت دروغ نمی گفتند . ای کاش وقتی بهت دروغ می گن حواسشون باشه که تو بعدا متوجه دروغشون نشی . ای کاش هیچ وقت متوجه نمی شدم . ولی یک بار نبوده من حداقل تو کمتر از یک هفته متوجه سه تا از دروغ هاشون شدم . نمی دونم چه طور باید قضاوت کرد اگه مثبت ببینم شاید حواسم نباشه و سرم کلاه بره شاید دارم اشتباه می کنم که بهشون اعتماد می کنم ؟ اگر منفی نگر باشم از خودم متنفر هستم که چرا به آدم ها اعتماد می کنم ؟ چرا هنوز این رو نفهمیدم که دیگه تو دنیای ما انسان وجود نداره .... ولی نمی تونم این طوری قضاوت کنم . خیلی ناعادلانه است . پس انصاف چی میشه ؟ اقلا تو ظاهرشون که این پلیدی ها نیست . یعنی دارند فیلم بازی می کنند ؟ اگه این طوره خیلی هنرمندند.
خدایا چی رو باور کنم ؟ حقیقت چیه ؟ کاش می شد از درون دل بنده هات باخبر بود . اون موقع خیلی بهتر بود قضاوت منصفانه تر بود . کاش حقیقت برام روشن بشه و کاش این بار حقیقت تلخ نباشه ...
سرم داره از درد منفجر میشه . همه اش تقصیر این دروغ گو هاست . خدا لعنتشون کنه ..
اولین باری که اسم چت را شنیدم ٬ یازده ساله بودم و زمانی بود که به تازگی کامپیوتر به جمع خانواده ما پیوسته بود . به خاطر دارم آن روز برادرم برای چت وارد یک چت روم شده بود و من و مادرم همچون ندید بدیدها !! به صفحه ی مانیتور ذول زده بودیم
و از دیدن تکنولوژی روز دنیا شگفت زده بودیم ![]()
( آن دوران به چت به اشتباه چپ می گفتم و گمان می کردم که نوع استفاده از اینترنت به دو گونه است ٬ یکی چپ و دیگری راست .که راست به معنای استفاده صحیح و درست از آن و چپ به معنای استفاده منفی از آن است )
برادرم برای اولین بار به یک پسر به نام فرشاد سلام داد ( مطمئنا برادرم به دلیل حضور ما در کنارش به یک دختر پیام نداده بود ) فرشاد هم در جواب محمد و در کلام نخست یک فحش چاودار بارش کرد ( بعدها علت فحش فرشاد را فهمیدم که در چت روم هیچ شیر پاک خورده ای به هم جنس خود سلام نمیکند )
محمد برای بار دوم به فرد دیگری سلام داد و او در جواب فرمود که انگلیسی بنویس ( یعنی salam ) و ما در آن سن چون انگلیسی بلد نبودیم گمان کردیم که مردم در چت روم ها باید انگلیسی بلد باشند تا بتوانند با هم صحبت کنند !!!
خلاصه اولین روز آشنایی من با چت روم زیاد دلچسب نبود و باعث شد من بر این گمان باشم که در چت روم باید انگلیسی بلد باشی و به دیگران فحش بدهی !!! ![]()
لذا من تا ۱۶ سالگی هرگز سراغی از چت نگرفتم ( البته گه گداری که در اینترنت پرسه می زدم هر جا اسم چت می دیدم کلیک می کردم ولی چون همگی آنها نیاز به عضویت در سایت داشت عطای چت را به لقایش می بخشیدم و بی خیالش می شدم در ضمن باید بگویم من آن زمان ها اصلا نمی دانستم چت روم چیست !! به خاطر دارم در دورانی که طنز شبانه ی زیر آسمان شهر از کانال سه پخش می شد یک بار صحبت از چت روم شد که من متوجه منظورشان نشدم و برایم این سوال ایجاد شد که چت روم چیست ؟؟!! )
در یک روز تابستانی زمانی که سال دوم دبیرستان را به اتمام رسانده بودم در گوگل با سرچ کردن عنوان چت روم فارسی به روم دو یار رسیدم و چون این روم بدون عضویت به کاربر اجازه ی چت کردن می داد برای اولین بار در زندگی ام توانستم وارد یک چت روم شوم . (چون این چت روم یک چت روم عمومی بود و امکان چت خصوصی در آن وجود نداشت چیزهای زیادی از آنجا آموختم که در ادامه حتما به آن ها اشاره خواهم کرد ) در نگاه اول بسیار تعجب کردم چرا که آن روم هیچ شباهتی به رومی که من در یازده سالگی دیده بودم نداشت !! من تازه انتظار داشتم بعد از ورود به چت روم به سراغ فرشاد بروم به او یاد آوری کنم که پنج سال قبل برادر من به تو سلام داد اما تو در جواب به او فحش دادی !!
( من تا آن دوران به دلیل اینکه یک بچه به شدت درس خوان بودم و از اینترنت صرفا برای خواندن مقالات علمی روز دنیا استفاده می کردم به قدری بچه مثبت و شاسگول بودم که حد نداشت !!
)
اولین کسی که با او شروع به صحبت کردم فردی بود به نام علی از تهران که ۲۹ سال داشت . ( یعنی اول او به من سلام داد وگرنه من بلد نبودم به او سلام دهم !! ) شکر خدا در ابتدای صحبت او مشخصاتم را یکی یکی پرسید و مثل امروزی ها !! نگفت : asl plz چرا که آن موقع ما گیج می شدیم و فکر های بد بد می کردیم که منظورش از عسل چیست ؟؟!! و اصلا کلمه ی بعدی یعنی چه ؟؟
وقتی علی گفت من ۲۹ سال دارم بی اختیار این فکر از ذهنم گذشت که سن من به سن اون نمی خورد و اگر ما بخواهیم با هم ازدواج کنیم اختلاف سنی مان زیاد است
( قبلا توضیح دادم که بسیار شاسگول بودم
) بعد از صحبت های بسیار مختصری که با جناب علی داشتم ایشان فرمودند که سرعت این روم خیلی کم است و آی دی بده بریم در مسنجر چت کنیم ! من به او گفتم آی دی و مسنجر دیگر چیست ؟! و او به شدت عصبانی شد که من را گذاشته ای سر کار
گفتم نه به خدا من اولین باری است که چت می کنم و نمی دانم اینها که گفتی چی اند !! ( به خدا نمی دونستم
) گفت من عجله دارم و باید بروم و ادرس ایمیل خود را داد تا من با او تماس بگیرم . ( شکر خدا می دانستم ایمیل چیست و چند روز قبل از برادرم خواستم برایم ایمیل بسازد و او گفت به شرطی این کار را می کنم که چت نکنی و من هم وقتی به من بگویند این کار را نکن با کله به سمتش می روم
)
روز بعد وقتی داییم را دیدم از او پرسیدم آی دی و مسنجر چیست ؟ و او گفت آی دی به همان ایمیل می گویند منتها بدون قسمت yahoo.com گفتم خوب مسنجر چیه ؟ گفت نمی دانم گفتم آره جون عمه ات تو باشی و ندونی بگو می خوام بدونم . گفت چیه می خوای چت کنی ؟ ( در دلم گفتم خدایا چه هوشی داره !! از کجا فهمید ؟!
) بهش گفتم به تو مربوط نیست بگو چیه ؟ گفت یک برنامه است برای چت کردن . گفتم من اون برنامه رو می خوام و ...
مسنجری که داییم به من داد ورژن ۵ بود به طوری که فقط یکبار و بطور ناقص توانستم با علی چت کنم یعنی بعد از یکی دو جمله که رد و بدل شد قسمت بالایی صفحه ی چت که مسیج های دریافت شده اونجا نمایش داده می شه به کل سفید شد و هر کاری کردم درست نمی شد . این شد که برای علی میل زدم که مسنجر من مشکل پیدا کرده و او برایم یک میل با متن فارسی زد که کامپیوتر من نتوانست آن را برایم بخواند ! به همین دلیل به علی میل زدم که لطفا با حروف لاتین بنویس ایمیل من نمی تواند فارسی بخواند ! او هم برایم میل زد و گفت تا تنظیماتی را در سیستم پیاده کنم تا بتواند فارسی بخواند و من گمان کردم که تنظیمات مربوط به میل است لذا پسورد ایمیل ام را برایش فرستادم که من بلد نیستم و لطفا خودت بیا و درست کن . و او برایم میل زد که عزیزم کار من نیست و باید خودت این کار را بکنی چرا که تنظیمات سیستمت است ( خدا می داند آن روز چقدر در دلش گفته که الحق و خدا وکیلی وقتی می گفتند ترک ها خر هستند پر بی راه هم نمی گفتند !!
)
خلاصه ما دست به دامان محمد شدیم و او به کامپیوترمان حالی کرد که فارسی بخواند ( و به من گفت مگه قرار نبود چت نکنی و من هم طبق معمول پر از غرور و بی ادب به او گفتم به تو ربطی نداره !!! در پست قبلی علت پیدایش همچین روحیه ای در وجودم را توضیح دادم ) من دوباره به علی میل زدم که سیستم را درست کردم و حالا می تونی میل فارسی برایم بفرستی . علی هم که در همین دو روز متوجه شاسگول بودن ما شده بود برایم میل زد و شماره موبایلش را نوشت و گفت یا برایم زنگ بزن یا دیگه برام میل نزن و شما را به خیر و ما را به سلامت . من هم چون آن موقع موبایل نداشتم حاضر نشدم با تلفن خانه برایش زنگ بزنم و به کل قید رفیق دو روزه را که به قدری بهش اعتماد پیدا کرده بودم که پسورد ایمیلم را برایش فرستادم زدم (باید بگویم موبایل نداشتن یک بهانه برای خودم بود چرا که بعد ها که موبایل خریدم دیدم باز هیچ علاقه ای به داشتن ارتباط تلفنی با پسری را ندارم و ارتباط غیر تلفنی هم که تکلیفش مشخص است و در ضمن باید بگویم هرگز ندیدم علی از پسورد من سو استفاده کرده باشد . هر چند که پسورد من همچین به دردش هم نمی خورد . چون خودش تنها کسی بود که در ادد لیست من قرار داشت و من دیگر تا همین چند ماه پیش از آن آی دی ام استفاده نکردم )
فردای آن روز دست به دامن دوستم سیما شدم و از او مسنجر با ورژن جدید خواستم و او هم یک سی دی برنامه حاوی مسنجر با ورژن ۷ یا ۷.۵ ( نمی دونم یه همچین چیزی بود ) در کلاس زبان برایم آورد و من صاحب یاهو مسنجر شدم و زمینه برای روزهای چتر شدن حرفه ای من از آن به بعد فراهم شد .
ادامه دارد ...
پ. ی نوشت : از محبت های بزرگوارانه ی دوستان طی روز های اخیر بی نهایت سپاسگزارم ![]()
![]()
دوستانی همچون : مصطفی شریفیان - پسر شجاع - قطره ی باران - باران - زندگی - شیما - بابک - آقای م .م که همیشه خصوصی کامنت می گذاره و ....
در ضمن به جز آقای م.م کامنت های دیگر نیازی به خصوصی بودن ندارند لطفا دیگه خصوصی نذارید تا بتونم راحت جوابتونو بدم . چون اینترنت من دیال آپ هست نمی تونم هر روز به تمام دوستان سر بزنم و جواب کامت هاشونو بدم . ببخشید خوب درک کنید . عیال وار !! و بسیار تنبل هستیم ![]()
در ضمن برای خواندن خدا هم عاشق هست اینجا را کلیک کنید . ![]()
بعد نوشت : دوست عزیزم جواد از اینکه دوباره برگشتی خوشحال شدم .
در ضمن منظورم از آقای م. م شما نبودی
![]()
برای خواندن قسمت صد و یازدهم از خاطرات زندگی بابایی با عنوان استخدام رسمی به شرط نماز ریاکارانه ! اینجا را کلیک کنید . ![]()
هرکس توی زندگیش خطا ها و اشتباهاتی داره . من تا اینجای زندگی ام خطای بزرگی نداشتم و فقط یک بار مرتکب یه اشتباه کوچیک شدم ٬ یه اشتباه بچگانه که خیلی زود تموم شد . اون اشتباه تموم شد ولی لکه ی سیاهش تو صفحه ی سفید زندگیم برای همیشه باقی موند و قضاوت های اشتباه دیگران رو برام به ارمغان آورد و همچنان هم میاره . ( تو زندگی هر چه قدر هم که خوب باشی و خوب زندگی کنی ٬ یه اشتباه کوچیک کافیه تا تمام زیبایی های گذشته ات رو تو ذهن همه به فراموشی بسپره )
حدود چهار سال پیش وقتی که ۱۵ سال داشتم مرتکب یه خطای کوچیک شدم . یه اشتباه ناشی از بی تجربگی و بچگی ٬ ناشی از سر پر سودایی که همیشه داشتم ٬ ناشی از حس ماجراجویی که همیشه داشتم ٬ ناشی از اینکه همیشه دوس داشتم از راهی برم که دیگران از اون راه پرهیز می کنند . ولی اون اشتباه به قدری کوچیک بود که الآن که بهش فکر می کنم می بینم که واقعا سزای من نبود که به خاطرش اون طور باهام بد رفتاری بشه . سزای من نبود که نظر اطرافیانم تا این حد نسبت بهم تغییر پیدا کنه . یک انسان بالغ باید خیلی زود متوجه می شد که اون اشتباه از روی عمد و غرض نبوده و فقط یه خطای بچگانه بوده .
ولی متاسفانه برخوردهای نابخردانه ی اطرافیانم بعد از اون ماجرا به کل سیستم عصبی و روحی ـ روانی من رو بهم ریخت . جوری که الآن با هر مساله ی کوچیکی بحدی بهم می ریزم که آرزوی مرگ میکنم .
من واقعا دیگه تحمل قضاوت های اشتباه دیگران رو نسبت به خودم ندارم . من یه اشتباه خیلی کوچیک کردم اما حقم نبود این طوری باهام رفتار بشه که الآن به جایی برسم که وقتی کسی میگه بالای چشمت ابروی بحدی اعصابم خورد می شه که رفتارها و کارهایی انجام می دم که بعد از مدت کوتاهی واقعا پشیمون می شم و از خودم متنفر می شم و آرزوی مرگ می کنم .
من هیچ وقت و هرگز کسایی رو که با اشتباه های بزرگشون و با حماقت ها و خریت هاشون همچین روحیه ای رو در وجود من خلق کردند نمی بخشم . چون این روحیه باعث شده خیلی ها رو از خودم برنجونم و موجب ناراحتی خیلی ها بشم . این روحیه باعث شد خیلی چیز های با ارزش رو از دست بدم که دیگه هرگز نمی تونم دوباره بدستشون بیارم . این روحیه تو وجود من حس بی اعتمادی بوجود آورد که باعث شد نسبت به دلسوزی های دیگران بدبین باشم و این بدبینی خیلی آزارم داده و می ده . این روحیه در من بغض و نفرت و کینه و غرور و خود خواهی و خیلی از صفات منفی دیگه بوجود آورد .
این روحیه ایمانم رو از من گرفت . وقتی خدا رو از دست بدی یعنی همه چی رو از دست دادی . وقتی خدا بهت پشت کنه و بی توجه باشه روزی هزار بار آرزو می کنه که ای کاش هیچ وقت نبودی و ...
ایمانم رو گرفتند ٬ احساساتم رو کشتند ٬ تمام انگیزه هام برای زندگی رو نابود کردند و همچنان هم ادامه می دهند ... من ببخشمشون ؟؟؟
پ.ن : در مورد خطای من فکر های عجیب و غریب نکنید . اون اشتباه بقدری کوچیک بود که خیلی ها حتی اسم خطا و اشتباه روش نمی گذارند و بهش می گن یه اتفاقه ساده مثل بقیه ی اتفاقات زندگی !!!
از دوستانی که کامنت خصوصی گذاشتند به علت تاخیر در پاسخگویی عذر می خوام . هر وقت حالم خوب شد بهتون سر می زنم . ![]()
بعد از درج تنها سه پست محتوی نقد عقاید دوستانم راجع به مقوله ازدواج ٬ دریافت برخی کامنت ها از جانب دوستان و خوانندگان این وبلاگ مرا از ادامه ی پرداختن به این مساله و نوشتن ادامه ی خاطراتم درباره ی ازدواج برخی دیگر از دوستان و اقوام منصرف کرد .
کامنت هایی با این مضمون حال ما را گرفت و حسابی ما را ناامید کرد :
ميگم چه راحت راجع به زندگي بقيه نسخه ميپيچي ها . هاله اينجوريه! ندا اونجوريه! فرزانه ام كه اينجوريه ! ![]()
یا
مگه یه مرد از جونش سیر شده یا مغز خر خورده که بیاد ترو بگیره ؟ ![]()
یا
دست به غیبتت هم خوبه و در مورد این و اون ( هاله ، مینا ، فرزانه ) خوب موعظه می کنی . شما دخترا وقتی حسودیتون میشه چقدر تابلو میشین ![]()
یا
در مورد هر دو مطلبتان (مینا و فرزانه) باید بگویم شما کمی رو به تمسخر مساله ی ازدواج ها را بیان کرده اید. ![]()
یا
ایشالا عروسی خودت عزیزم با یه آقا پسر خوب ![]()
یا
افاده و حسادت های زنانه نمیذاره که خانومها عاقلانه فک کنن ![]()
یا
زن گرفتن بد ترین نوع خودکشی هست ..مرگ تدریجی اونم بمدت زیاد ![]()
یا یه همچین اسمی واسه نوشته های من گذاشتن
افسانه های کهن مهدیه خانم ![]()
و دست آخر کامنت بابایی که پاک حال ما رو گرفت و آینده ی شیرین مان را برایمان مجسم کرد !!!
اگرمن بابایی توهستم که تو رو تا چهل سالگی شوهر نمیدم .اگرپشت گوشت رو دیدی شوهر هم دیدی ![]()
![]()
ولی خدایی خیلی ممنونم از نظرات قشنگتون این پست هم یه شوخی بود . به جز کامنت حمید رضا که گفته بود شما دختر ها وقتی حسودی میکنید چقدر تابلو می شید از هیچ کدوم از کامنت ها دلخور نشدم . حمید رضا اشتباه کرد من به چی چی هاله و مینا و فرزانه حسودیم بشه ؟؟؟ به بابابزرگ هاله ؟؟؟ یا به خفتی که مینا واسه خاطر یه پسر توش افتاده ؟؟؟ یا به شوهر نیم چه آخونده فرزانه ؟؟؟ تمام رفقای من برام عزیز و دوس داشتنی هستند و برای همه شون آرزوی خوشبختی می کنم ولی هیچ وقت به هیچ کدومشون حسودیم نشده ٬ از کاراشون حرص می خورم و دلم برای حقارت هایی که متحمل میشن می سوزه ولی به چی چی شون حسودیم بشه ؟؟؟
![]()
سلام به همه ی دوستان گلم ![]()
والا بابایی ما بعد از اینکه ما رو تهدید کرد که تا چهل سالگی شوهرمان نمی دهد ![]()
( می تونید کامنتشو ببینید ) مقاله ای بسی دراز در باب ازدواج و مضرات آن برای نسل جوان خصوصا آقا پسر ها نوشته !!!
می تونید متن مقاله بابا رو اینجا ببینید .
( منتظر کامنت های امید بخش شما در وبلاگ بابایی هستم ![]()
)
والا نمی خواستم فقط در مورد ازدواج بنویسم ٬ ولی بحث ازدواج کلا کش داره و شاید بازم بنویسم ( یکی از دوستان کامنت خصوصی گذاشته بود که فکر نکن فقط م..ا واسه ازدواج هوله ٬ اگه خودت هم هول نبودی در مورد ازدواج نمی نوشتی !!! ![]()
)
اما بعد ...
فرزانه دوست صمیمی و عزیز منه - البته تمام دوستام برام عزیز هستند ولی فرزانه به خاطر نجابت خاصی که داشت و داره برام عزیز تره - فرزانه دو سال از من بزرگتره و حدودا دو سال پیش یعنی وقتی هم سن من بود با یه پسره نامزد کرد ( به نظر شما الآن من ترشیدم !!!
)
وقتی فرزانه ازدواج کرد خیلی عصبانی شدم
کلی باهاش دعوا کردم . فرزانه هم دختر خجالتی هستش و بهم گفتش : مهدیه خودم هم باورم نمی شه الان توی دو روز چهار کیلو لاغر کردم
!
گفتم فرزانه آخه چرا ؟؟؟؟ گفتش : بابام گفتش خوبه منم قبول کردم !!!
گفتم : دیوونه یعنی خودت دوسش نداری ؟ فقط به خاطر حرف بابات قبول کردی ؟؟؟ !!! گفتش : نه فقط بابا خودم هم دوسش دارم . پسر خوبیه . خانواده اش خوبه و ... ( از اونجایی که فرزانه و خانواده اش به شدت مذهبی هستند منظورش از پسر خوب یعنی یه پسر مذهبی سر به زیر نماز اول فقط و... )
بعدا که بیشتر با شوهر فرزانه آشنا شدم دیدم راس میگه بنده خدا خیلی پسر نجیب و سر به زیریه . فرزانه و شوی گران مایه اش !!! هفت سال با هم اختلاف سن دارند ( یعنی اختلاف سن ایده آل ) شوهرش توی یه کارخونه ی سیمان حسابداره . وضع مالیش خوبه هر چند می دونم برای فرزانه مادیات در اولویت های بعدی قرار داره ( واسه اون بیشتر مهمه که طرفش مذهبی باشه بعد خوش اخلاق بعد اوضاع مالی رو به راه ) که شوهرش همه ی این خصوصیات رو داره . خیلی هم خوشگل و تو دل برو س .
البته فرزانه هم خیلی خیلی خوشگل و نازه . هم از لحاظ قیافه و هم از لحاظ اندام ! نمره اش بیسته
چند وقت پیش عروسی شون بود . توی عروسی فرزانه واقعا جیگر شده بود . مثل هلو !!!
.
از اونجایی که گفتم خانواده هر دو طرف به شدت مذهبی هستند توی عروسی وقتی داماد وارد سالن تالار شدش همه ی خانواده ی فرزانه و فامیلاشون چادر مشکی سرشون کردند
( یعنی خواهراش ٬ خواهر زاده هاش و ... ) به یکی از خواهر زاده هاش که یک سال از من بزرگتره و باهاش رفیقم گفتم : الهام عوض اینکه بری جلوی عروس و داماد برقصی چادر چخماق کردی !!!
عروسی فرزانه با اینکه خیلی برام عجیب بود ( به خاطر شدت امل بازی که داشت ) ولی برام شیرین ترین عروسی بود که تو عمرم رفته بودم . واقعا از دیدن فرزانه تو لباس عروسی ذوق کرده بودم ![]()
الان هم یه یک هفته ای میشه که از ماه عسل برگشتند . باید همین روزا باهاش تماس بگیرم و خودم رو دعوت کنم خونشون ( این ماه رمضون هم واسه ما شده مصیبت ! جایی که می خوای بری نمی تونی بری جایی که نمی خوای بری مجبوری بری
)
پی نوشت : توی پست قبلی که در مورد مینا بود خیلی ها بهم گفتند که دیدت نسبت به مرد ها بده !!! والا من دیدم زیادم بد نیستش . من می دونم بین ۱۰۰ تا مرد یکی دو تاش واقعا مردهای فوق العاده ای هستند
. در مورد اون پاراگرافی که توش گفته بودم واسه چی می خوای ازدواج کنی و ... که باعث شده بود همه به این نتیجه برسند که من بد بین هستم باید بگم : این حرف ها رو به مینا گفتم بلکه از کاراش دست برداره وگرنه من می دونم مرد ها همه شون ماه اند !!! ![]()
خوشحالم که مرد نیستم چون مرد ها هیچ پیچیدگی ندارند و همه ٬ جاده های اصلی آنها را بلدند : جاده ی شکم و جاده ی زیر شکم
( با پوزش از همه ی مذکر ها
)
بعد نوشت : ای مذکرها جنبه داشته باشید . بیشتر حرف های من یه شوخی کوچیکه !!! به دل نگیرید . خوب تقصیر خودتونه به هزار و یک دلیل ........
آخه م..ا دانشجوی پزشکیه . بنده خدا یه جورایی هم حق داره ! ۷ سال می خواد تو ا...ه چی کار کنه ؟؟؟ حالا اگه من بودم می تونستم یه جورایی خودمو سر گرم کنم . اما این بنده خدا یا کلاس داره یا اگه کلاس نداشته باشه برا من زنگ میزنه ( آخه از من بیکار تر و وراج تر پیدا نمی کنه
) هیچ کار دیگه ای نمی کنه !
عاشق یه پسره سوسول هم شده که اون یارو هم داروسازه . خدا می دونه با این عشق عجیبش چه آبرویی از دخترا برده ![]()
خدا می دونه چه کارا یی که نمی کنه !!! الان که تابستونه و دانشگاه نداره هفته ای سه تا چهار بار میره از اون داروخونه دارو می خره
چند بار بهش گفتم : آخه قربونت برم اینجا که شما هر روز میری داروخونه س سوپر مارکت نیس که بگی مثلا فلان چیز و لازم داشتم اومدم بخرم .
خدا شاهده یه روز میره مسواک می خره یه روز می ره خمیر دندون میخره یه روز یه ورق قرص سرما خوردگی یه روز قرص جوشان ویتامین ث و .....
کلی تابلو بازی در آورده . مثل آدم هم نمیره به طرف بگه : فلانی من احمق تو رو دوس دارم .
البته اون پسره هم می دونه این دوسش داره ولی وقتی خوشش نمی اد چی کار کنه بنده خدا . ![]()
صد بار به م..ا گفتم این پسرا اگه از یکی خوششون بیاد زود زود میگن ( اون هایی هم که نمی گن نه لیاقت دوستی دارن نه لیاقت ازدواج
) الان تو بیشتر از یک ساله داری این کارا رو می کنی . عزیز من دوستت نداره دیگه . با این کارات آبروی منم می بری که همیشه با خودت می کشونیم اونجا . بابا ٬ یارو منو میشناسه .واقعا دیگه خجالت می کشم باهات بیام ![]()
آخه این هایی که ازدواج کردن چه گلی به سرشون زدن که تو هم میخوای ازدواج کنی ؟؟؟ ازدواج کنی که چی بشه ؟؟؟ که بشی کلفت خونش ؟؟؟ که بشی نه نه بچه هاش ؟؟؟ زحمت بچه ها رو تو بکشی بعد با فامیلی اون صداشون کنن ؟؟؟ اومدیم و اصلا تو بچه دار نشدی ! گوشه و کنایه های اون و مادر شوهر رو چه جوری می خوای تحمل کنی ؟؟؟ و هزار تا مصیبت دیگه ....
صد بار بهش گفتم ول کن این حرف ها رو اگه خیلی سختت میشه تو همون ا...ه یه دوس پسر ردیف کن .
میگه : نه من نمی تونم با یه ا....ه ای ازدواج کنم !!!
میگم بنده خدا اونی هم که می خوای باهاش رفیق شی تو رو برا ازدواج نمی خواد . اونم یه بد بختی هایی داره که می خواد تو ساپورت روحیش کنی . وقتی آماده ازدواج بشه هم تو رو یادش میره هم بقیه دوس دختراشو ![]()
هلن رولان میگه : ازدواج یعنی از دست دادن توجه جمع کثیری از مردان و بدست آوردن بی توجهی یکی از آنها !!!
حالا برو ازدواج کن !!!
دوستم ه..ه هم سن منه ٬ ۱۹ سالشه ٫ اونوقت رفته با یکی ازدواج کرده که هم سن بابابزرگشه !!! طرف ۱۶ سال ازش بزرگتره !!!
یه سری بهش گفتم : ه..ه جان فکر نمی کنی اختلاف سنیت با شوهرت یه کمی غیر متعارفه ؟؟؟
گفتش : مهدیه جان به هیکلش نگاه نکن ٬ مثل بچه ها میمونه ٬ عقلش قد یه گنجیشکه !!! ![]()
از یکی از دوست های صمیمی ه..ه ٬ ن.و.ر ٬ پرسیدم : این واسه چی از حالا ازدواج کرد ؟ اونم با یکی هم سن بابابزرگش ؟؟؟
گفتش : آخه طرف فوق لیسانسه خونه و ماشین هم داره !!! ![]()
من وقتی یه همچین دختر هایی رو میبینم تو دلم بهشون میگم : شما دنبال شریک زندگی نیستید ٬ دنبال یه خونه با زیر بنای نوجومی هستید تا توش کلفتیه یکی دیگه رو بکنید .
ه..ه اگه اهدافشو از ازدواج به من میگفتش یکی رو پیدا می کردم براش تا حداقل سنش بهش بخوره و وقتی میره واسه کلفتیش تو خونه اش دیگه طرف نیاد بهش بگه : عزیزم بیا ببر دندون های منو بشور و بیار ![]()
حالا بماند که ه..ه هم ما رو واسه عروسیش دعوت نکرد ! لابد دوس نداشته وقتی داره با بابابزرگش دنس میکنه ما ببینیمش ![]()
الانم واسه ماه عسل رفتن سوریه !!! به دوستم م..ا میگم : لابد بابابزرگه می خواسته قبل از مرگش بره زیارت حضرت زینب ![]()
با م..ا رفته بودیم خونه مادر بزرگش ٬ همین جریان ه..ه رو واسه مادر بزرگش تعریف کردم .
بهم گفتش : مهدیه عزیزم تو دختر خیلی خوبی هستی ٬ ولی سر همین غیبت کردنت هم ما رو میبری جهنم هم خودت میری !!! ![]()
تو دلم گفتم : آخه مادر جون قربونت اون دندون های حاضر و غایبت برم . باز کدوم آخوندی مختو زده ؟؟؟ این مادر جون م..ا هم فکر میکنه یه روزی یکی از همین آخوند های دور و برش میاند و میگیرندش ![]()
بهش گفتم : مادر جون شما با من بیا جهنم من بهت قول می دم اونجا خیلی بیشتر از بهشت برات خوش بگذره . تو این بهشت اگه بخوای قدم بزنی از هر کوچه و پس کوچه ای یه آخوند در می آد ( البته درسته آخوند های زمونه ما اونقده مهربون اند که ما رو تنها نمی فرستن جهنم خودشونم همراهی مون می کنند
) اما اگه بیای بریم جهنم اونجا فقط و بزن و برقصه . کلی بهت خوش میگذره ![]()
م..ا گفتش : ولی مهدیه شاید به مادر جون خوش بگذره ٬ اما من و تو که بلد نیستیم درست حسابی برقصیم !!! اونجا کنف می شیم
گفتم : تو نگران اونجاش نباش . ما که تنها نیستیم . محمد خردادیان هم هستش .بهش میگیم واسه منو تو کلاس رقص خصوصی بذاره ![]()
مادر جون هم گفتش : شما جوونید . نمی دونید دارید با این کاراتون آتیش جهنمتونو بیشتر می کنید ![]()
گفتم : آخه مادر جون شما چه طور از من انتظار دارید ببینم ه..ه رفته با بابابزرگش ازدواج کرده و هیچی نگم ؟؟؟
گفتش : عزیزم ریشخندش نکن . یهو دیدی یکی گیر خودت اومد که ۱۰ سال ازت بزرگتر بودش هااا . البته به نظر من ۱۰ سال زیاد نیستش
( راس میگه آخه آخوند هایی که دوسشون داره ازش یه ۱۰ سالی بزرگتر اند
)
گفتم : مادر جون من از حالا دارم میگم تا اگه خدایی نکرده یه همچین اتفاقی افتاد ٬ مثل ه..ه دلیل های کذایی نیارم . بگم خودم کردم که لعنت بر خودم باد . ![]()
خلاصه اینجوری ها بودش ٬ این مادر جون م..ا رو بیشتر از مادربزرگ خودم دوس دارم . میشه گفتش بهترین مادر جون دنیاس . مثل بعضی ها که بهترین بابایی دنیا هستن ![]()
هیس ...... بابایی صحبت میکنه ![]()

مهدیه : بفرمایید بابایی ![]()
بابایی : دنیای مجازی گرچه یا آلوده به عوام زدگی هست یا متاثر از آروغ های روشنفکرانه . ولی بهرحال باگذشت زمان آنهایی که هم حرف مشترک دارند و هم درد مشترک همدیگر را خواهند یافت .بهرحال ابعاد وجودی ما شکل یافته از همین سیاهی ها و سپیدی هاست .همین هاست که مارا به خاکستری بودن می رساند .
( کامنت بابایی در دوشنبه ۲۹ بهمن ۸۶ در این وبلاگ )
اینم وبلاگ بابایی جونم : اینجا
دیدین بابایی ماست
دلتون بسوزه
عکس یک روزگی محمود احمدی نژاد !!!

به گزارش خبرگزاري فارس، ريا نووستي نوشت: يك خانواده مسلمان ساكن شهر سنت پترزبورگ روسيه (پدر خانواده از اتباع بنگلادش و مادر خانواده از مسلمانان روسيه) فرزند ذكور خود را به نام “محمود احمدي نژاد ” رئيس جمهوري ايران ناميدند و هم اكنون شناسنامه اين كودك نيز صادر شده است.به گزارش اين خبرگزاري روس، آنها دليل اين اقدام خويش را تمايل به “سياست، عقلانيت و حسن اخلاق ” رييس جمهوري ايران ناميدند.
“رنات واليف ” رئيس سازمان اسلامي محلي “مكه ” نيز امروز اطلاع داد: شناسنامه و گواهي تولد نوزاد در حال حاضر صادر شده و اين نوزاد با اين نام نادر، ششمين فرزند اين خانواده مسلمان محسوب مي شود.وي به نقل از مادر “محمود احمدي نژاد “، كودك تازه متولد شده سنت پترزبورگي گفت: اگر قرار بود از اينجا نقل مكان كنم، از زندگي كردن در ايران امتناع نميورزيدم، جاييكه ثبات است و رئيس جمهوري كشورش از هيچ كس جز الله هراسي ندارد.
شما اگه محمود می خواستید خوب به ما می گفتید تقدیمتون می کردیم دیگه چرا این قدر خودتونو به زحمت انداختید !!! تازه محمود ما حسابی رسیده ! ولی محمود شما هنوز کاله . بسیار سفر باید تا پخته شود خامی . پیشنهاد میشه محمودتون را بیارید با محمود ما تو سفر های استانی شرکت کنه بلکه اونم به مقام پختگی برسه !!! اون وقت دیگه کامل جنسمون جور میشه .
کور، شاگرد پیش خود فکر کرد ، ما کوریم ، و نشست و کوری را نوشت تا به آن هایی که آن را می خوانند یادآوری کند که وقتی زندگی را خوار می کنیم ، منطق را کنار می گذاریم ، حیثیت انسان هر روز با ابر قدرت های دنیایمان لکه دار می شود و دروغ جهانی جایگزین حقایق جمعی می شود ، که انسان دیگر به خود احترام نمی گذارد وقتی که حس احترامش را به همنوعانش از دست می دهد . سپس شاگرد انگار که سعی داشته باشد هیولاهایی که زاده کوری منطق است را از خود دور کند ، شروع به نوشتن کرد :
" کوری "
( برگرفته از رمان کوری ، انتشارات نگارستان کتاب )